پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡جشن دندونی پرنیا کوچولو♡♡♡

امروز جمعه 1391.7.7 مصادف با تولد امام هشتم امام رضا هستش که من و بابایی برات جشن دندونی گرفتیم خیلی خوش گذشت تزئنات کلاه کیک دندونی آش دندونی واینم پرنیا دندونی با کفش دوزک هاش واین یکی هم باباجونی  پرنیای کنجکاو داره بررسی می کنه کادوی بابایی کادوی مامانی ...
29 آبان 1392

♡♡♡طالع-روز- اعداد شانس-سنگ خوش یمن- دی ماه♡♡♡

دی سنبل:بز عنصر سنبل:بز عنصر :خاک سیاره :زحل عضو آسیب پذیر:زانو-استخوان روز اقبال:شنبه اعداد شانس:8و9 سنگ خوش یمن: عقیق رنگارنگ رنگ: سیاه و قهوه ای عجله ای در عشق ندارد.نه به سرعت عاشق می شود نه به سادگی راز دل خود را می گوید او همواره در حرکت است ولی نمی داند چرا فقط می داند باید موفق شود اگر فکر می کنید می توانید او را از رسیدن  به هدفش باز دارید و به سمت خود جذب کنید سخت در اشتباهید ...
29 آبان 1392

♡♡♡شیرینی خوران دختر دایی مامانی♡♡♡

ا م روزپنج شنبه1391.7.6 که عصر رفتیم خونه دایی اصغر که شبش شیرینی خوران دخترش بود و تو یه کوچولو سرما خوردی جیگرم و فرداش دایی احسان و مامان جونی تل زد ند سراغت رو گرفتند و زن دایی زینب هم پیام داد و سراغت رو گرفت ...
29 آبان 1392

♡♡♡خبر جدید♡♡♡

1391.6.28 امروز یه خبر جدید داریم پرنیا عسلی دستش رو می گیره به میز  و پشتی و بلند می شه می ایسته الهی عزیزکم اینقدم هم ذوق می کنی که نگو ووووووووووووووو قبلا دستت رو می ذاشتی رو پاهای بابایی یا من و بلند می شدی ولی الان دیگه ماهر شدی خانممممممم ...
29 آبان 1392

♡♡♡از مشهد اومدن زن دایی جون زینب ویک قدم چهار پا به جلو♡♡♡

امروز 1391.7.2که رفتیم خونه مامان جون و شب اونجا شام دعوت بودبم و زن دایی زینب که از مشهداومده بود رو دیدیمش و اون برات یه گیتار موزیکال سوغاتی آورده بود از همین جا مرسی...شبش که اومدیم خونه وقتی سینه خیز می رفتی هر دفعه ای بینش چهار پا می رفتی و بابایی یکم تمرینت داد ولی به خاطر عادتی که داشتی باز هم سینه خیز می رفتی ...
29 آبان 1392

♡♡♡چادگان وروز دختر♡♡♡

امروز یکشنبه 1391.6.26ساعت 3عصر با مامان جون و دایی احسان ودایی حبیب و زن دایی عاطفه خاله اقدس و محسنش و خاله ناهید و بچه هاش و منصوره و مامان جون فاطمه و دایی اکبر و زن دایی لیلا رفتیم به طرف چادگانو شب اونجا خوابیدیم فردا ظهرش هم جوجه درست کردیم که خیلی چسبید جاتون خالی عصرش هم رفتیم دم رودخانه و چندتا عکس گرفتیم و شبش هم تولد دایی اکبر بود که زن دایی می خواست سوپرایزش کنه خلاصه با کلی تدارکات کیک و کادو و تزیینات وققتی دایی اکبر از بیرون اومدش حسابی سوپرایز شد و زن دایی لیلا یه جفت کفش بهش کادو داد و مامان جون فاطمه هم یه فلاکس و بقیه هم پول خییییییییییییییلی خوش گذشت خیلی باحال بود راستی دست زن دایی عاطفه هم اونجا پشه زد که یه عالمه ور...
29 آبان 1392